#فردا_بدون_من_پارت_546


من:"بہ توچہ ؟"

پوفی کشید و بعد آوردن جعبہ ی کمک

های اولیہ چهار زانو کنارم نشست و پام و گرفت تو دستش

بانفرت بہ صورتش خیره شدم و چیزی نگفتم

نمیدونم چقدر بود کہ بهش خیره شده بودم ولی اونقدری بود کہ اهورا کارش با پام تموم شده بود وبلند شدو دوباره رفت توآشپزخونہ ،نگاهی بہ پام کہ حالا با باند بستہ شده بود انداختموآروم ازجام بلندشدم و رفتم تو آشپزخونہ کہ دیدم داره میزو میچینہ

باعصبانیت رفتم طرفش و گفتم:

"هِــی مگہ با تو نیستم گمشو از خونم بیرون

گمشو"

توجهی بهم نکرد و دولیوان برداشت و گذاشت رو میز

عصبی با داد گفتم:

"باتوام میگم گمشو از خونم

بیرون ،گمشوعوضی"

دستم و کہ مشت کرده بودم و بہ بازوهاش میکوبیدم و گرفت و گفت:

"آروم باش آرام"

یہ دستم و ازدستش جدا کردم و چنگی بہ صورتش انداختم

وباجیغ گفتم:

"میگم از خونم برو بیرون ،نمیخوام اینجا باشی"


romangram.com | @romangram_com