#فردا_بدون_من_پارت_545

"کجا سرت و عین گاو انداختی داری میری؟"

یهو وایستادباصورتی خشمگین برگشت طرفم

کہ منم چون دنبالش بودم و انتظار

وایستادنش و نداشتم خوردم بهش

اخی گفتم و یہ قدم ازش فاصلہ گرفتم کہ گفت:

"من و سگ نکن آرام،سگم نکن کہ بدمیبینی ،من بہ اندازه کافی سر این قضیہ ی کوفتی اعصابم خورده و عذاب وجدان دارم،تو دیگہ هی رو اعصابم راه نرو"



من:"عِہ عذاب وجدان داری؟

نخندون من واهورا

حالام گمشو از خونم بیرون"

نفس عمیقی کشید و برگشت و رفت تو آشپزخونہ

حرصی پای راستم و محکم کوبوندم زمین کہ از دردش نفسم گرفت وجیغ آرومی کشیدم

لعنتی همون پام بود کہ شیشہ خورده بود

از درد خودم وپرت کردم زمین و نگاهی بہ



پام انداختم



اهورا:"هنوز نبستیش؟"

romangram.com | @romangram_com