#فردا_بدون_من_پارت_533
جیغی بلندی کشیدم کہ گلوم سوخت
من:"ازمن میپرسی؟ازمن میپرسی بیشرف؟ازمن میپرسی؟
میخوای بگی هیچی یادت نیست؟آره عوضی؟خیلی آشغالی"
بلندتر ادامہ دادم
"خیلی آشغالی"
دستام و ول کردو کلافہ دستی بہ موهای پرپشتش کشیداز تخت پایین رفت کہ نگاهم و معطوف جای دیگہ کردم بہ تاج تخت تکیہ دادم و زانوهام و بغل گرفتم و خودم و تکون دادم وبہ لکہ خون خیره شدم لکہ ای کہ می گفت خوشیات،هرچقدرم کم بودن تموم شدن
کیارش و عشقی کہ بهت میداد تموم شدن
زندگیت عوض شدنہ تموم شد!
لکہ خونی کہ می گفت کیارش و ازدست دادی ،عفتت و پاکیت و تنها چیز باارزشی کہ داشتی و ازدست دادی،دیگہ پاک نیستی ،دیگہ کثیف شدی آرام
جیغی کشیدم کہ اهورایی کہ کلافہ تو اتاق قدم میزد برگشت طرفم
دستم و فروکردم تو موهام وکشیدم وهیستریک شروع کردم بہ جیغ کشیدن
بہ لکہ ی خون قرمز رنگ خیره شدم بی توجہ بہ اهورا کہ سعی داشت آرومم کنہ ودستم واز تو موهام آزاد کنہ جیغ میکشیدم اینقدر جیغ کشیدم کہ دیگہ صدام در نمیومد،وقتی ساکت شدم تازه تونستم صدای اهورا رو بشنوم
اهورا:"خدالعنتم کنہ ،آخہ این چہ کاری بود کہ کردم
آرام آروم باش،من همہ چی و درست میکنم باشہ؟ من خودم همہ چی و درست میکنم"
دوباره جیغی کشیدم کہ بہ سرفہ افتادم
من:"چی ودرست میکنی آشغال چی وهـــان؟"
اهورا:"من نمیدونم ،من هنوز گیجم،درست یادم نیست دیشب چیشده"
من:"باور کنم؟ باورکنم اونقدر مست
romangram.com | @romangram_com