#فردا_بدون_من_پارت_514


دست زنم و بگیررم و برم،هنوز بہ غذا ها دست نزیدیم"

هیراد:"یہ فکر بهتر دارم

امشب آرسام مهمونمون میکنہ نہ واسہ

شیرینیہ باباشدنش چون اون و بعدا از

حلقومش میکشیم بیرون واسہ تنبیهش کہ

بچش الان چهار ماهشہ و ما تازه فهمیدیم"

بچہ ها همزمان گفتن:

"اووووو"سیاوشم گفت:"آفرین دادا عجب فکری کردی"

آرسام با بیچارگی بہ غذاها خیره شد وگفت:"چیکارکنم چاره ای ندارم

کہ،بخوریدکوفتتون شہ ایشالا"

باخنده و شو خی غذاهامون و خوردیم

ولی کیارش و هیراد ول کنہ آرسام نبودن

بعد اونم بہ گارسونہ گفتن واسشون قلیون بیاره همونجور کہ بہ حرفای بچہ ها گوش میکردم باشیطنت دستم و

گذاشتم روی پای کیا و باناخنم روی پاش خطای فرضی کشیدم

یهو صاف نشست و چپ چپ نگاهم کرد کہ

خنده ی ریزی کردم ودوباره بہ کارم ادامہ دادم

سرشو آوردم نزدیک گوشم و گفت:


romangram.com | @romangram_com