#فردا_بدون_من_پارت_500


عمو رضا:"بگو عزیزم"

اهورا:"بگو مهدی اگہ مشکلی هس ماهم باید بدونیم"

مهدیہ باحالت زاری بهم نگاه کرد و گفت :

"آرام تو بگو"

سری تکون دادم کہ همہ برگشتن طرفم

لبم و با زبونم تر کردم ویهویی و بی مقدمہ گفتم:

"مهدیہ حاملس"

یہ چند لحظہ همہ ساکت شدن ولی کم کم لبخندی رو لباشون جا خشک کرد مهراد از

جاش پرید وگفت:

"جونہ من؟"

اهورام با ذوق از جاش بلند شدو گفت:

"خدایی؟

من دارم دایی میشم؟"

مهراد پرید بغل اهورا وگفت:

"ما داریم دایی میشیم پسر باورم نمیشہ"

اهورام بلند خندید و مهراد و ازخودش جدا کرد

آرزوجون و عمو رضاهم بالبخند بہ طرف


romangram.com | @romangram_com