#فردا_بدون_من_پارت_501

مهدیہ ی سربہ زیر رفتن کہ مهدیہ با



دیدنشون از جاش بلند شد آرزو جون اول

مهدیہ و بعد آرسام و بغل کرد و بهشون

تبریک گفت و عمورضا هم همینطور بعد اونام نوبت اهورا و مهراد بود کہ بهشون تبریک بگن کہ البتہ مهراد کلی اذیتشون کرد

همین کہ دوباره همہ سرجاشون نشستن باشیطنت گفتم:

"مهدیہ و آرسام یہ چیز دیگہ ایم باید اضافہ کنن"

همہ باکنجکاوی زل زدن بہ اون دوتا کہ

مهدیہ دوباره سرشو فرو کرد تویقش

آرسام:"آره خب...

باید اضافہ کنیم کہ پسرم الان چهار ماهشہ"

دوباره همہ ساکت شدن وشکہ بہ اونا زل زدن

اهورا زودتر از همہ از شک دراومد وبلند زد زیر خنده

آرزوجونم ریز خندید وگفت:

"چہ خوب حالا بہ جای نہ ماه باید پنج ماه منتظرش باشیم"

عمو رضاهم لبخندی زد و چیزی نگفت

مهراد:"آخ من چہ کارایی باهاش

بکنم ،هرروز دایی و خواهر زاده میریم دختر بازی اگہ شانس بیاره و قیافش

romangram.com | @romangram_com