#فردا_بدون_من_پارت_487

آرزوجونم سریع رفت تو آشپزخونہ بعد چند

دقیقہ با چند تا فنجون حاوی قهوه برگشت

تشکری کردم یہ فنجون برداشتم

آرزوجون روبہ مهدیہ و آرسام گفت:

"شما دوتا درچہ حالید ؟همہ چی مرتبہ؟"

آرسام دستش و دور شونہ ی مهدیہ حلقہ کرد وگفت:

"همہ چی خوبہ،خوبتر از همیشہ"

آرزوجون با لبخند خدارو شکری گفت کہ

عمو رضا خطاب بہ من گفت:

"تو چیکار میکنی دخترم؟شنیدم عمت رفتہ

مسافرت ،تنهایی کہ اذیت نمیشی؟"

پای راستم وروی پای چپم انداختم وگفتم:

"نہ سخت نیست،همہ چی روبراهہ"

عمو:"عمت چرا رفتہ؟الان کہ وقتہ مسافرت نیست ،نہ عیده نہ تابستون!"

آرزوجون باحساسیت اخمی کرد کہ بالبخند گفتم:

"دوستش اصرار کرد کہ باهاشون بره وگرنہ عمہ نمیخواست بره

ولی دوستاش میگفتن بدون اون خوش نمی گذره"

زمزمہ وار گفت:

romangram.com | @romangram_com