#فردا_بدون_من_پارت_485

مهدیہ دمق باشہ ای گفت کہ اهورا دستش و دور گردنش حلقہ کردوگفت:

"فردا زود بیاید"

صورتش و بوسید بعد خدافظی با ما از خونہ بیرون زد

بارفتن اهورا رو بہ کیارش گفتم:

"کیا اون چیز میزا هنوز تو ماشینتن؟"

کیارش لبخندی زدو گفت:

"آره

الان میرم میارمشون"

مهدیہ:"چیو؟"

من:"صبر کن الان میفهمی"

بارفتن کیارش مهدیہ دوباره گفت:

"بگو دیگہ"

من:"هرچیہ مال تو نیست"

با صدای زنگ آرسام رفت ودرو باز کردو چند لحظہ بعد کیارش با یہ عالمہ پاکت اومد تو وجالبتر از همہ خرسی بزرگی بود کہ تو دستش بود

اینو باهم نخریده بودیم پس حتما خودش اینو واس بچہ خریده

مهدیہ باذوق رفت طرف کیارش و گفت:

"وای مرسی"

آرسام واسہ کمک بہ کیارش نصف خریدا رو ازش گرفت و کمک کرد تا ببرنش تو اتاق

romangram.com | @romangram_com