#فردا_بدون_من_پارت_481
کیارش کہ بااهورا دست میدادلبخندی تحویلم دادوبعد اینکہ بہ همشون سلام کرد اومد طرفم و همونطور کہ میکشیدم تو بغلش گفت:
"سلام عشقم"
ازبغلش بیرون اومدم وگفتم:
"سلام
تو اینجا چیکار میکنی؟"
خندید و گفت:
"میخوای برم؟"
مشتی بہ بازوش زدم وخندیدم
باهم بہ طرف یکی از مبلا رفتیم و روش نشستیم
مشغول حرف زدن بودیم کہ یهو کیارش روبہ آرسام گفت:
"راستی داداش"
آرسام:"جانم"
کیارش:"اگہ اجازه بدی وقتی عمتون برگشت ،میخوایم با مامان،بابا بیایم واسہ خاستگاریہ آرام"
یہ لحظہ همہ ساکت شدن
کہ برگشتم باتعجب خیره شدم بہ کیارش
فکر نمی کردم بحثش و وسط بکشہ
آرسام خندید وگفت:
romangram.com | @romangram_com