#فردا_بدون_من_پارت_482


"فکر میکردم زودتر از اینا دست بجنبونی"

کیارش با لبخند نگاهی بهم انداخت و گفت:

"مگہ این خواهر شما میزاشت؟

تا حرفش میومد وسط سریع میگفت الان زوده!"

مهدیہ با نگاهی بہ من گفت:

"میخواستہ ناز کنہ!

وگرنہ از خداشہ من میشناسمش"

کیارش و آرسام بلند خندیدن و منم چشم غره ای تحویل مهدیہ دادم

بابلند شدن یهویی اهورا همہ نگاه ها برگشت طرف اون

مهدیہ:"چیزیدمیخوای اهور؟"

بااخمی کہ چند دقیقہ ای میشد رو پیشونیش جاخشک کرده بود گفت:

"میرم بالکن یہ هوایی بخورم "

باتموم شدن حرفش سریع از پیشمون رفت

آرسام:"مهدیہ اهورا خوبہ؟ ناراحت بہ نظر میرسہ"

مهدیہ شونہ ای بالا انداخت و گفت:

"نمیدونم"

کیارش با لبخند شیطونی گفت:


romangram.com | @romangram_com