#فردا_بدون_من_پارت_479
لبخندی زدم و دستم و بہ طرف آرسام دراز کردم کہ دستم و کشید وپرتم کرد تو بغلش
آرسام:"چطوری فسقل؟"
من:"خوبم،تو چطوری؟"
آرسام:"خوبم"
از بغلش بیرون اومدم کہ بالبخند با اهورام دست داد و تعارفش کرد بشینہ
تو اتاق مهدیہ و آرسام ،لباسام و عوض می کردم کہ بهو در باز شد
هیــــی کشیدم و بادیدن مهدیہ حرصی نگاهش کردم
خندیدو گفت:
"خوب بابا نخور من و با اون چشمات"
من:"اوف مهدی،تو کی یاد می گیری قبل از اینکہ وارد جایی بشی در بزنی هوم؟"
مهدیہ:"بیخیال این حرفا شما دوتا چرا اینقدر دیر کردید؟"
من:"خواب مونده بودم!"
چپکی نگاهم کردوگفت:
"طفلی اهورا حتما کلی حرص خورده!"
من:"چہ خوب!"
مهدیہ:"راستی آرام؟"
من:"هوم؟"
مهدیہ:"مامان گفت فردا همہ خونشون دعوتیم"
romangram.com | @romangram_com