#فردا_بدون_من_پارت_478


من:"اوه با کیا کاری نداشتہ باش ،فهمیدی؟!"

چشم غره ای تحویلم داد وهمونجورکہ داشت بلند میشد باحرص گفت:

"با کیا کاری نداشتہ باش ،پسره ی تحفہ"

ازجام بلند شدم وگفتم:"هوی شنیدما"

اهورا:"فدا سرم!

برو آماده شو بریم،برو"

لنگ زنان از پلہ ها بالا رفتموبعد تعویض لباسم و کمی آرایش ،یہ دست لباس واسہ خونہ ی آرسام اینا برداشتم ورفتم پایین پیش اهوراوگفتم:

"بریم!"

اهورا:"فلکہ ی گازو بستی؟"

من:"نمیخواد بیا بریم!"

سری بہ معنای تاسف تکون داد و سوئیچش و بہ طرف گرفت و گفت:

"تو برو سوارشو من برم فلکہ رو ببندم و برقا رو خاموش کنم

تو کہ این چیزا حالیت نیست"

بی خیال شونہ ای بالا انداختم و سوئیچ و ازش گرفتم و سوار شدم

.

من:"سلام"

مهدیہ:"سلام خوش اومدی عزیزم"


romangram.com | @romangram_com