#فردا_بدون_من_پارت_477
خم شدم روش کہ کنترل ومحکم تو دستش گرفت و دستش و برد بالا
خودم و کشیدم بالا کہ دستش و برد بالاتر
من:"بدش من"
اهورا:"نِ... می...دم"
بیشتر بهش نزدیک شدم ویہ طرف کنترل و گرفتم و کشیدم کہ اونم محکمتر کشیدش یهو کنترل ول کرد کہ منم تعادلم از دست داد م و لحظہ ی آخر کہ داشتم میوفتادم بہ یقہ ی اهورا چنگ زدم ،ولی نہ تنها جلوی سقوطم و نگرفت وپهن زمین شدم ،بلکہ اون غول بیابونیم با اون وزنش افتاد روم
با درد چشمام و بستم وگفتم:
"آی خدا لعنتت کنہ اهوراکہ فقط مایہ ی دردسری،آخ کمرم"
چشمام و باز کردم کہ دیدم بالبخندی محوی زل زده بهم باحرص کوبیدم رو سینش و گفتم:
"پاشو ببینم گنده بک"
دستش گذاشت دو طرفم و سنگینیش و ازروم برداشت ولی همچنان روم بود
من:"چرا مثل بز زل زدی بہ من پاشو دیگہ"
باشیطنت ابرویی بالا انداخت و گفت:
"نچ جام خیلی خوبہ"
من:"نہ بابا!"
اهورا:"جون تو!"
من:"جون ترنم جونت!"
بالبخند گنده ای گفت:
"جون کیارش جونت"
romangram.com | @romangram_com