#فردا_بدون_من_پارت_473

"هوم؟"

مهدیہ:"سلام آرامی خوبی؟"

من:"اوهوم!"

مهدیہ:"عمہ رفتش آرام؟"

من:"اوهوم"

مهدیہ:"خوابی آرام؟"

من:"اوهوم"

مهدیہ:"کوفت و اوهوم!ساعت هفت آماده باش اهورا میاد دنبالت واسہ شام بیای اینجا باشہ؟"

من:"باشہ"

بدون اینکہ بزارم چیزی دیگہ ای بگہ تماس و قطع کردم و دوباره و خوابیدم

.

.

.

باصدای زنگ خونہ بہ زور چشمام و باز کردم،خواب آلود از جام بلند شدم و کورمال کورمال دنبال کلیدبرق گشتم ،برق و روشن کردم و از اتاق بیرون رفتم صدای زنگ یہ لحظہ ام قطع نمی شد فشی بہ کسی کہ پشت در بود دادم ودر حالی کہ چشمام نیمہ باز بود بادو از پلہ ها اومدم پایین وسطہ پلہ ها بودم کہ یهو پام پیج خورد آخی گفتم و کمی مچ پام و ماساژ دادم لنگ لنگون رفتم طرف آیفون وبدون اینکہ ببینم کیہ درو باز کردم

در ورودیم باز کردم و درحالی کہ می لنگیدم خودم و پرت کردم روی نزدیک ترین مبل و مشغول ماساژ دادن مچ پام شدم

باصدای عصبی اهورا کہ حرصی می گفت:

"چرا این در بی صاحاب و باز نمی کردی؟"

سرم و آوردم بالا کہ یکم باتعجب نگاهم کردو یهو بلند زد زیر خنده

romangram.com | @romangram_com