#فردا_بدون_من_پارت_472


عمہ:"آرام دیگہ سفارش نکنما!

اصلا بہ آرسام زنگ میزنم بیاد دنبالت بری پیش اونا"

باحالت زاری نگاهش کردم و کلافہ گفتم:

"بہ آرسام زنگ نزنیا عمہ،بزار راحت باشن"

شهره جون:"مریم بیا بریم دیگہ ،آرام کہ بچہ نیست عزیزم"

من:"منم سہ روزه همین و بهش میگم"

تا عمہ دهن باز کرد چیزی بگہ صورتش و بوسیدم و گفتم:

"برو خدا بہ همراهت،بہ جای منم خوش بگذرون"

با شهره جونم خدافظی کردم کہ رفت و سوار ماشینش شد

من:"عمہ برو دیگہ همہ منتظر توان"

صورتم وبوسید وخدافظی کردو بالاخره رفت!

نفس راحتی کشیدم ورفتم تو

در و بستم باخیال راحت رو کاناپہ جلو تلویزیون لم دادم

آخیش!



باصدای زنگ موبایلم بی حوصلہ بدون اینکہ چشمام و بازکنم برش داشتم و تماس متصل کردم

باصدای خواب آلودی گفتم:


romangram.com | @romangram_com