#فردا_بدون_من_پارت_464


هنوز چند قدمی از خونہ مهدیہ اینا دور نشده بودم کہ یہ ماشین باسرعت پیچید جلوم

هیــی کشیدم ویکم پریدم بالا

وقتی ترسم کم شد نفس عمیقی کشیدم بااخم بہ ماشین خیره شدم کہ همون لحظہ اهورا از طرف راننده پیاده شد

من:"دیوونہ شدی احمق؟

نمیتونی مثل آدم علام وجود کنی؟"

بااخمی صد برابر وحشتناک تر از من اومد جلو بازوم و گرفت دنبال خودش کشوند

من:"اهورا؟

چہ غلطی می کنی دیوونہ؟

هِـــی باتوام"

بی توجہ بہ حرفام و تقلاهام در سمت کمک راننده رو باز کرد و من پرت کرد توماشین

وبا همون اخم خودشم سریع سوار ماشین شد

من:"این کارا یعنی چی ها؟"

اهورا:"چی بہ محمد گفتی کہ اونطور بهم ریختہ ها؟"

من:"اوه بگو پس چرا اهورا خان دوباره قاطی کرده

موضوع سر رفیقشونہ"

اهورا:"آرام"

من:"خیل خب فقط بهش بگو آرام باهات شوخی کرد تو چرا جدی گرفتی؟"


romangram.com | @romangram_com