#فردا_بدون_من_پارت_463

من:"اون وبسپر بہ من خودم حلش می کنم"

مهدیہ با ذوق گفت:

"جدی؟"

دستی روی شکمش کشیدم و گفتم:

"آره جدی"

از جام بلند شدم و کولم و برداشتم کہ مهدیہ گفت:

"عہ کجا؟"

من:"دیگہ برم"

مهدیہ:"نہ صبر کن داداشتم بیاد

دلخور میشہ ها"

من:"فداسرم بیشعور تو این دوسہ روز یہ زنگم بهم نزده"

مهدیہ آروم خندید و خواست بلند شہ کہ سریع گفتم:

"بلند نشیا!

خودم میرم ،تو استراحت کن"

وقبل اینکہ بهش فرصت مخالفت بدم از خونہ شون اومدم بیرون

کتونیام و پام کردم و وارد آسانسور شدم دکمہ ی پارکینگ و فشار دادم وطبق عادت از آینہ آسانسور شروع بہ وارسی خودم کردم

باتوقف آسانسور ازش بیرون اومدم همونطور کہ کولمو رو دوشم مرتب می کردم از در باز کردم و نگاهی بہ خیابون خلوت انداختم انگاری باید تا خیابون اصلی پیاده برم چون هیچ خبری از ماشین نیست

پوفی کشیدم و درو بستم و باقدمای تند بہ سمت خیابون اصلی رفتم

romangram.com | @romangram_com