#فردا_بدون_من_پارت_465

اهورا:"منظورت چیہ؟"

من:"توبگو خودش می فهمہ"

اهورا اخماشو کمی ازهم باز کرد وگفت:

"خب دیگہ تو برو من میخوام برم پیش مهدیہ"

دست بہ سینہ بہ صندلی تکیہ دادم و گفتم:

"شوخیت گرفتہ ،کجا برم؟

من و برسون خونمون"

اهورا:"برو بابا"

من:"زدی بازوم و داغون کردی ،حالام پررو بازی در میاری"

پوفی کشید و گفت:

"نمیدونم چہ گناهی کردم کہ باتو روبرو شدم"

باتموم شدن حرفش ماشین وروشن کردم وسمت خونہ ی ما روند

*******************************

از ذوق عمہ شدنم فردای اون روز بہ بهترین پاساژی کہ سراغ داشتم ،رفتم



پاساژش خیلی خوبہ بودکلی لباس بچگونہ و اسباب بازیای خوشگل داشت



با ذوق بہ لباسای کوچولو نگاه می کردم کہ همون موقع گوشیم زنگ خورد،بادیدن اسم کیارش سریع تماس و متصل کردم وگفتم:

romangram.com | @romangram_com