#فردا_بدون_من_پارت_457
همونطور کہ بند کتونیم و باز می کردم وگفتم:
"تعارفم نمی کنی بیام تو"
مهدیہ:"ایش تو کہ دیگہ تعارف کردن نمیخوای خودت بیا دیگہ "
بعد تموم شدن حرفشم رفت داخل
واقعا نمیدونم باچہ امیدی این و واسہ داداشم گرفتم!
کتونیم و درآوردم و رفتم تو
سرکی توی اتاقادکشیدم وگفتم:
"مهدی آرسام کجاست؟"
مهدیہ:"یکی از دوستاش بهش زنگ زد اونم زودی رفت"
کولمو پرت کردم رویکی از مبلا
خودمم رو یہ مبل دیگہ نشستم
مهدیہ از تو آشپزخونہ داد زد
"آرام چی میخوری؟"
من:"فرقی نداره فقط زود بیا تا اون دیوونہ نیومده باید باهات حرف بزنم"
مهدیہ درحالی کہ بایہ سینی تو دستش میومد طرفم گفت:
"کی دیوونس آرسام؟"
چشم غره تی تحویلش دادم وگفتم:
"نہ اون پسرعموی خلت و میگم"
romangram.com | @romangram_com