#فردا_بدون_من_پارت_456


شکہ نگاهم کرد ودهنش و باز کردکہ چیزی بگہ ولی منصرف شد و با عصبانیت از کافہ بیرون زد

اهورا کہ از اون موقع مارو زیر نظر گرفتہ بود از جاش بلند شدواومد کنارم وگفت:

"محمد چش شد یهو؟"

ابرویی بالا انداختم وباحالت مسخره ای گفتم:

"دوست توئہ از من میپرسی؟"

اخمی کرد و از کافہ بیرون زد

دستی برای بچہ ها تکون دادم و رفتم بیرون

دستم و واسہ اولین تاکسی بلند کردم و آدرس خونہ ی آرسام و دادم

بعد نیم ساعت بہ خونشون رسیدم و زنگشون فشار دادم کہ در با صدای تیکی باز شد

وارد آسانسور شدم ودکمہ ی شماره10فشار دادم

ازآینہ آسانسور نگاهی بہ خودم انداختم و مقنعم و درست کرد همونطور داشتم بہ خودم نگاه میکردم کہ باتوقف آسانسور درش و باز کردم ورفتم بیرون کہ دیدم مهدیہ جلوی درشون منتظرمہ

لبخندی زدم وگفتم:

"سلام "

باذوق پرید بغلم وگفت:

"سلام شِتِره دلم برات تنگ شده بود"



خندیدم و ازخودم جداش کردم


romangram.com | @romangram_com