#فردا_بدون_من_پارت_458
ایندفعہ مهدیہ چشم غره رفت کہ دوتایی آروم خندیدیم
خم شدم و چایی کہ مهدیہ آورده بود و برداشتم
من:"آنیت می گفت نمیرید ماه عسل آره؟"
مهدیہ:"آره"
من:"خب چرا؟"
مهدیہ از جاش بلند شدو اومد بغلم جا گرفت
دستام و گرفت وگفت:
"قول بده چیزایی کہ میگم بین خودم بمونہ"
من:"بہ کیارشم نگم؟"
پوفی کشید وچیزی نگفت
مهدیہ:"آرام باید باهات دردو دل کنم وگرنہ می ترکم"
دستاشو گرفتم وگفتم:
"وای مهدی داری نگرانم می کنیا"
مهدیہ:"آرام این موضوعی کہ میخوام بهت بگم مربوط بہ نرفتنمون بہ ماه عسلم میشہ"
من:"اوف مهدی جون بہ لبم کردی میگی چیشده؟"
مهدیہ نفس عمیقی کشید وگفت:
romangram.com | @romangram_com