#فردا_بدون_من_پارت_449

چندقدمی کہ رفتہ بودم برگشتم درحالی کہ بہ زور جلوی خودم و میگرفتم کہ نیشم باز نشہ

گفتم:"آقای حبیبی؟"

عرفانہ:"آرام برگشتی چرا؟"

من:"با آقای حبیبی یہ کار کوچیک داشتم"

محمد:"بلہ؟"

انگشت شصتم و اشارمو بهم نزدیک کردم وگفتم:

"یہ کار کوچیک باهاتون داشتم یہ لحظہ میاید؟"

یہ ابرشو فرستاد بالا همونطور کہ بلند میشد گفت:

"البتہ"

لبخند کجی زدم کہ دیدم اهورا با موشکافی نگاه میکنہ

آنیتا سرشو بہ معنی چی شده تکون داد کی بی توجہ بهش ازشون فاصلہ گرفتم کہ محمدم دنبالم اومد

دستاش و انداخت تو جیبش و گفت:

"خب چیکارم داری؟"

محمدم قدش بلند بود ولی از اهورا و عرشیا کوتاه تر بودهیکلشم خوب بود ولی بازم بہ پای اهورا و عرشیا نمی رسیدچشمای گیرای آبی داشت و لب و دهنی متناسب وتنها چیزش کہ بہ نظرم خوب نبود ریشای بلندش بود

کلافہ نگاهم کردو گفت:

"نکنہ الکی گفتی کارم داری"

من:"اوه نہ

من ،آ...

romangram.com | @romangram_com