#فردا_بدون_من_پارت_448


من:"آقای حبیبی ترجیح میدم بہ اسم فامیلم صدا بزنید

درضمن مهم اینہ کہ خودم با این خصلتم مشکلی ندارم"

ایندفعہ اهورا نزاشت محمد حرفی بزنہ وگفت:

"اگہ با مهدیہ حرفی داری بهتره یہ روزه دیگہ بری پیشش چون منم قراره برم بهش سر بزنم"

چشمام و توکاسہ چرخوندم وچیزی نگفتم

بعد اینکہ نوید سفارشامون و آورد لبخندی زدم و ازش تشکر کردم

یہ لحظہ سرم و آوردم بالا کہ دیدم محمد کہ روبروم نشستہ بہ میز بغلی خیره شده با چشمای ریزشده رد نگاهش و دنبال کردم کہ دیدم بہ صالحی یکی از دخترای کلاس نگاه میکنہ

چندباری تو کلاس متوجہ نگاهش بہ صالحی شده بود ،انگار صالحیم از محمد بدش نمیومد

کیکم نصفہ ول کردم و ازجام بلند شدم بعد اینکہ کولم و رو دوشم مرتب کردم گفتم:

"بچہ ها من دیگہ برم "

عرشیا:"یکم بشین خودم میرسونمت"

بی اراده لپش وکشیدم وبالبخند گفتم:

"خودم میرم داداش"

اونم لبخندی زد وگفت:

"هرجور راحتی"

واقعا عرشیا فوق العاده بود بعضی اوقات فکر میکنم باعرفانہ حروم میشہ

با بچہ ها خدافظی کردم و داشتم میرفتم کہ باخودم گفتم چرا یکم سربہ سر این پسره محمد نزارم؟


romangram.com | @romangram_com