#فردا_بدون_من_پارت_445
پیشونیم و خاروندم برگشتم طرف مهدیہ وآرسام بعد اینکہ دوباره بهشون تبریک گفتم و واسشون آرزوی خوشبختی کردم رفتم یہ گوشہ وایستادم تابقیم بیان واسہ خدافظی
کیارش:"چقدر طولش دادی ،بعد عمت و بد نگاه می کردی کہ لفتش میده"
آروم خندیدم و چیزی نگفتم،خُب حرف حق جواب نداره
آنیتامتفکرنگاهی بهم انداخت وگفت:
"آرام بہ نظرت چرا آرسام و مهدیہ نمیخوان برن ماه عسل ؟"
باتعجب صدایی کہ ازحدمعمول بلندتر بود گفتم:
"مگہ نمیخوان برن؟"
باتذکر رادوچشم غره ای کہ تحویلم داد خودم و جمع وجور کردم وبہ آنیتا نزدیک تر شدم وگفتم:
"کی گفتہ نمیخوان برن؟"
چپ چپ نگاهم کردوگفت:
"خیر سرت خواهر آرسامی بعد از هیچی خبر نداری!"
من:"خب عمہ هی دم بہ دقیقہ بهشون زنگ میزنہ منم گفتم دیگہ مزاحمشون نشم ،واسہ همین خبر ندارم؛حالا جدی جدی نمیخوان برن؟"
شونہ ای بالا انداختم وگفت:
"مهدیہ کہ اینطوری می گفت،قضیہ رو کہ فهمیدی بہ منم خبر بده خب؟"
من:"خب"
یهو استاد راد باعصبانیت برگشت طرفم وگفت:
romangram.com | @romangram_com