#فردا_بدون_من_پارت_446
"خانوم مهرجو اگہ کلاس واستون خستہ کنندس میتونید تشریف ببرید بیرون"
ابرویی بالا انداختم وگفتم:
"نہ استاد یہ مسئلہ ای بود حل شد"
چند ثانیہ خیره شد بہ چشمام منم از رو نرفتم و بهش زل زدم کہ پوفی کشید دوباره مشغول توضیح دادن شد
باتموم شدن کلاس باآنیتاو عرفانہ از کلاس زدیم بیرون کہ یهو عرشیابا دو اومدبغل عرفانہ وگفت:
"سلام چطورید؟"
جوابش و دادیم کہ گفت:
"بریم کافہ؟"
لبخندی زدم وگفتم :
"اگہ توحساب می کنی باشہ!"
آنیتام سریع گفت:
"آره اگہ تو حساب می کنی منم حرفی ندارم، اگہ نہ کہ من و عرفانہ باید بریم یہ سر خونہ ی ما"
چشم غره ی بامزه ای تحویل آنیتا داد کہ زدیم زیر خنده ،لبخندی زد وبانگاهی بہ پشت سرش گفت:
"داداش ما داریم میریم کافہ توام زود بیا"
برگشتم بہ عقب نگاهی کردم کہ دیدم داره با محمدحبیبی یکی از پسرای کلاس کہ این روزا خیلی باعرشیاو اهورا صمیمی شده بود حرف میزنہ
سری برای عرشیا تکون داد دوباره مشغول حرف زدن با محمد شد
انیتا سرش و آورد نزدیک گوشم وگفت:
romangram.com | @romangram_com