#فردا_بدون_من_پارت_437
واقعا وجود کیارش واسہ تن و روح خستم مثل مسکنہ
بعد بابا و آرسام هیچ وقت هیچ کس نتونست مثل اون من و آروم کنہ!
باتموم شدن آهنگ همہ واسشون دست زدیم کہ اونام رفتن سرجاشون
بعدصرف شام مهمونا کم کم رفتن
ماهم همگی سوار ماشین شدیم تا آرسام ومهدیہ رو تا خونشون همراهی کنیم
اینبار آنیتاوسیاوش باعرفانہ اینا رفتن و من و کیا تنها بودیم
کیارش باخوشحالی پشت آرسام میروند وهی بوق می زد
کیارش:"آرام چرا دمقی؟"
پوفی کشیدم و همونطور کہ باانگشتای دستم بازی می کردم گفتم:
"خُب این کہ از امشب آسام دیگہ خونہ نمیاد اذیتم میکنہ"
دستم وگرفت وگذاشت رو دنده و دست خودش و روی دستم گذاشت مشغول نوازش دستم شد
نگاهی بهش انداختم وگفتم:
"درستہ خیلی اذیتم می کرد ولی نبودنش بیشتر اذیتم میکنہ.خُب میدونی یہ جورایی تنها میشم"
کیارش:"زیاد طول نمی کشہ!"
من:"ها؟"
کیارش:"تنهاییت زیاد طول نمی کشہ همین روزا خانوم خودم میشی و نمیزارم تنها بمونی"
romangram.com | @romangram_com