#فردا_بدون_من_پارت_436
بود و سروسامون گرفتن تک پسرش و میدید
بودو مثل همیشہ بہ پسرش افتخار می کرد
بودو عروسش و میدید
باقرار گرفتن دست کیارش روی دستم ازفکر بیرون اومدم و بانفس عمیقی بغضم و قورت دادم
کیارش سرش وبهم نزدیک تر کردو گفت:
"چیزی شده آرامم؟"
من:"داشتم فکر می کردم جای بابا خیلی خالیہ
کاش امشب کنارمون بود کیا!
همیشہ می گفت یکی از آرزوهاش اینہ کہ عروسیہ بچہ هاش و ببینہ!"
کیارش:"آروم باش عزیزم!
مطمئن باش عمو فرهاد داره عروسیہ پسرش و میبینہ!"
چیزی نگفتم کہ باانگشت شصتش مشغول نوازش دستم شدم
خیلی خوشبخت بود کہ کیارش و داشتم،البتہ تاجایی کہ یادمہ کیارش همیشہ کنارم بوده و حمایتم کرده
romangram.com | @romangram_com