#فردا_بدون_من_پارت_428
"آرام وایستا منم بیام"
مکث کوتاهی کردم و و قتی بهم رسید هم قدم باهم رفتیم طرف آرسامی کہ داشت بہ مهدیہ کمک میکرد از ماشین پیاده بشہ
اهورا وترنمم اومدن کنارمون وایستادن و اهورا آروم گفت :
"خواهر کوچولوی من چقدر بزرگ شده "
از اونجایی کہ اهورا بغلم بود راحت تونستم صداش و بشنوم ،نگاهی بهش انداختم کہ دیدم زیاد خوشحال بنظر نمیرسہ
سرم و بردم نزدیک گوشش وگفتم:
"میدونم بخاطر ازدواج مهدیہ هم خوشحالی هم ناراحت
ولی خودت و جمع وجور کن کہ مهدیہ رو ناراحت نکنی "
نگاهی بهم انداخت وچشماشوبہ معنی باشہ یہ بار باز وبستہ کردلبخندی تحویلش دادم وبرگشتم طرفم مهدیہ و آرسام
عمہ و آرزو جون صورت مهدیہ و آرسام و بوسیدن وعمو رضام بعد اینکہ بهشون تبریک گفت پیشونی جفتشون و بوسید
بعد اونام ما رفتیم یہ تبریک کوچولو بهشون گفتیم و رفتیم سرجای قبلیمون نشستم
مهدیہ و آرسامم بعد خوش آمد گویی بہ مهمونا رفتن سرجایگاه مخصوص خودشون نشستن کہ مهراد سریع رفت پیششون نمیدونم چی بهشون میگفت ولی از این فاصلہ ی نسبتا دورم مشخص بود مهدیہ داره حرص میخوره ولی برعکس اون آرسام نیشش باز بود
بعد چند دقیقہ آرسام دستش و دور شونہ های مهدیہ حلقہ کرد وچیزی بہ مهراد گفت کہ اونم باخنده اومد طرف ما
مهراد رو صندلی خالیہ کنار هیراد نشست کہ هیراد گفت:
romangram.com | @romangram_com