#فردا_بدون_من_پارت_427

اخمی کرد و خواست چیزی بگہ کہ کیارش سریع گفت:

"میگم نظرتون چیہ بریم پیش بقیہ؟"

کتی:"وای آره خیلی وقتہ سیاوش و ندیدم دلم براش تنگ شده"

باتموم شدن حرفش باعشوه اومد بغل کیارش ودستش و دور بازوی کیارش حلقہ کرد

باحرص بہ کیارش کہ باچشمای گرد شده بہ دست حلقہ شده ی کتی دور بازوش خیره شده بود نگاه کردم کہ همین کہ سرش و آورد بالا ووقتی قیافہ ی حرصیہ من و دید لبخند مضطربی تحویلم داد

رفتم بغلش و باحرص گفتم:

"میکشمت کیا!"

وبااشاره ی ابروهام بہ دست کتی اشاره کردم

کتی:"بریم دیگہ"

کیارش دست کتی و از دور بازوش باز کرد و من و کشید طرف خودش دستم و انداخت دور بازوش وگفت:

"بریم!"

کتی اخمی کرد وایش کشداری گفت کہ برگشتم طرف کیا و چشمکی تحویلش دادم

متقابلا چشمکی زدم باهم رفتیم سمت بچہ ها همشون اومده بودن

بعد اینکہ بهم سلام کردیم و ما دخترا یہ دور ازهم تعریف کردیم

کیارش کتی رو بہ اهورا اینا کہ نمیشناختنش معرفی کرد و مشغول حرف زدن شد

بعد چند دقیقہ باصدای بچہ ای کہ باذوق میگفت:

"عروس و دوماد اومدن "

با خوشحالی بی توجہ بہ بقیہ رفتم طرف ورودی باغ کہ کیارش گفت:

romangram.com | @romangram_com