#فردا_بدون_من_پارت_426
"همسرتون تشریف نیاوردن؟"
عمہ کیا:"محمد ماموریت داشت نتونست بیاد"
آهانی گفتم کہ بالبخند گفت:
"من میرم پیش داداشم
شما جوونا رو باهم تنها میزارم"
لبخند ی زورکی زدم و تو دلم گفتم این دخترتم باخودت ببر تو روخدا
کتی:"خیلی وقت بود ندیده بودمت آرام"
نگاهی بهش انداختم وگفتم:
"آره خیلی وقتہ!"
کتی:"خیلی تغییر کردی"
کیارش نگاهی بهم انداخت و بایہ لبخند جذاب گفت:
"آره عشقم خیلی پختہ تر و خانوم تر شده"
کتی :"منظورم اینہ کہ خیلی شکستہ شده"
دندون قورچہ ای کردم وگفتم:
"بالاخره زمان همہ رو تغییر میده ولی خب تو زیاد تغییر نکردی"
لبخندی زدکہ سریع گفتم:
"کہ البتہ بخاطر عملای متعددی کہ داشتیہ"
romangram.com | @romangram_com