#فردا_بدون_من_پارت_423

"حرص نخور عمہ جونم"

چپ چپ نگاهم کرد وگفت:

"نکن زشتہ بچہ جون"

لبخندی زدم و اومدم برم کہ سریع گفت:

"کجا؟"

من:"میرم پیش آرزوجون"

بااخم گفت :

"لازم نکرده"

باتعجب گفتم:

"وا چرا؟"

عمہ:"خب ناسلامتی خواهر دامادی بمون بہ مهمونا خوش آمد بگو"

من:"زود میام عمہ جون"

چشم غره ای تحویلم داد کہ بیخیالش رفتم پیش آرزو جون و عمو رضا

من:"سلام"

باشنیدن صدام برگشتن طرفم

عمورضا:"سلام دخترم"

لبخندی زدم کہ یهو آرزو جون بغلم کرد

بعد یہ فشار کوچولو ازم فاصلہ گرفت وگفت:

romangram.com | @romangram_com