#فردا_بدون_من_پارت_422
هرچقدرم آرسام ازش میخواست دلیل مخالفتش و بگه چیزی نمی گفت
حتی یه بارم من رفتم تا با باباش صحبت کنم ولی فقط میگفت من مخالف این ازدواج این دونفرم واین ازدواج غلطه و این حرفا
بعد اینکه سه بار رفتیم خاستگاریش و هربارم با مخالفت باباش مواجه شدیم
یہ روز عمہ باعصبانیت شال و کلاه وکردو رفت پیش عمو رضا
وقتیم برگشت گفت عمو رضا دیگہ مخالفتی نداره و میتونیم فرداشب بریم خاستگاری مهدیہ
وبہ طور باور نکردنیی عمو رضا بدون هیچ بهونہ ای قبول کرد
این دوتام بالاخره بهم رسیدن
لپ عمہ روکشیدم وگفتم:
romangram.com | @romangram_com