#فردا_بدون_من_پارت_393
آنجلا:"باشہ"
بعد کمی مکث شروع کرد بہ تعریف کردن
آنجلا:"بخاطر اینکہ ازجان دوست پسر قبلیم جدا شده بودم خیلی افسرده بودم
یہ روزویکی دوست صمیمیم اومد دنبالم تا طبق معمول باهم بریم بیرون و من تو خودم نباشم
ویکی گفت بهتره یہ رابطہ جدید و شروع کنم تا اینقدر بہ فکرجان نباشم
داشتیم قدم میزدیم کہ ویکی هیراد و کہ یہ عالمہ کتاب دستش بود ونشونم دادوگفت
این چطوره ؟ بہ نظرمن کہ خیلی جذابہ
بااینکہ ازش خوشم اومده بود گفتم
خوب نیست
ولی مثل این کہ ویکی فهمیده بود از هیراد خوشم اومده چون محکم هلم دادطرف هیراد منم کہ انتظارش نداشتم ،تا بہ خودم بیام دیدم تو بغل هیرادم کتابای اون بنده خدام نصفش افتاده توجوب "
من:"وااای چہ جالب"
ترنم:"اوهوم خیلی جالبہ
بعدش چیشد؟
نہ نگو بزار خودم بگم
هیراد مثل این جنتلمنا گفت خانوم خوبید؟ چیزیتون کہ نشدبعدشم بهت شماره داد نہ؟ "
آنجلا:"نہ بابا کم مونده بود هیرادبکشتم
آخہ اونجور کہ بعدا بهم گفت اون کتابا خیلی کمیاب و باارزش بودن وبہ سختی پیداشون کرده
آره دیگہ خلاصہ خیلی عصبی شد وگفت خانوم حواستون کجاست؟ ببینید چیکارکردیدمگہ کورید آخہ؟
romangram.com | @romangram_com