#فردا_بدون_من_پارت_388
من:"عِہ آرسام بگو دیگہ!"
ابرویی بالاانداخت وگفت:
"نمیگم ولی بدون چیزه خوبیہ"
همون لحظہ مهدیہ حاضر وآماده اومد بیرون وبایہ خدافظی کلی رفتن
اوف یعنی چیشده کہ الان رفتن آخہ
نگاهی بہ اهورا کردم کہ داشت با ترنم حرف میزد، آره اون میدونہ دیگہ
رفتم رومبل کناریش نشستم وصداش زدم
من:"اهورا؟"
برگشت طرفم وگفت:
"ها؟"
چشم غره ای تحویلش دادم وگفتم:
"اوم،جریان چیہ؟"
لبخند کجی زدوگفت:
"حس فضولیت تحریک شده آره؟"
بااخم نگاهش کردم وگفتم:
"اصلا نمیخواد بگی"
برگشتم طرف هیراد کہ اونورم نشستہ بود کہ دیدم داره باخنده نگاهم میکنہ
romangram.com | @romangram_com