#فردا_بدون_من_پارت_387
"اَه خدانکنہ من مثل این باشم"
مهراد دستش و دور بازوی مهدیہ حلقہ کردومحکم بہ خودش فشاردادوگفت:
"چرا خدانکنہ آبجی خانوم"
مهدیہ:"ولم کن بابا"
مهرادمحکم صورت مهدیہ رو بوسید وآروم ولش کرد دوباره برگشت طرف سیاوش کہ باخنده نگاهش میکردومشغول حرف زدن شدن
مهدیہ بامکث نگاهشو از مهراد گرفت و آروم بہ من گفت:
"خیلی دلم براش تنگ شده بود"
من:"حق داری منم وقتی آرسام شمال بودو من اینجا دلم براش تنگ شده بود"
نگاهی دیگہ حوالہ ی مهراد کردوسری بہ معنای تایید حرفم تکون داد
آرسام:"مهدیہ؟"
باصدای آرسام برگشتیم طرفش کہ آرسام ادامہ داد
"برو مانتوتو بپوش بریم بیرون"
مهدیہ:"الان؟"
آرسام:"آره یہ اتفاقی افتاده فوریہ"
هیراد و اهورا کہ پیش آرسام بودن بایہ لبخند بہ مهدی و آرسام نگاه میکردن یہ ابروم و فرستادم بالا باتعجب نگاهشون کردم کہ اهورا یہ لحظہ برگشت طرفم سرمو بہ معنیہ چیشده تکون دادم کہ دوبار ابروهاش وفرستاد بالا ویہ لبخند گنده زد چشمام از این حرکتش درشت و جفت ابروهام پرید بالا این کہ از این کارا بلد نبود بلند شدم ورفتم پیش آرسام کہ حالا جلوی در وایستاده بود
من:"داداش چیشده؟"
لپمو کشیدوگفت:
"باز حس فضولیت تحریک شد منم شدم داداشت آره؟"
romangram.com | @romangram_com