#فردا_بدون_من_پارت_381

نتونستیم بریم مهمونیشون امشب شام هممونو دعوت کرده بودخونہ مجردیش کہ فقط عرشیا از وجود همچین خونہ ای خبر داشت وقتی گفت فردا همتون بیاید خونہ ی من مهدیہ یکی از کسایی بود کہ کلا هنگ کرده بود

داشتم آماده میشدم که باصدای دراتاق برگشتم طرف در

آرام:"کیہ؟"

آرسام:"آرام میتونم بیام تو؟"

من:"آره بیا"

آرسام حاضروآماده اومد تو بهش گفتم:

" چی شده درمیزنی چیزای خوب خوب یادگرفتی"

آرسام:"دیگہ میخوام زن بگیرم دیگہ"

من:"اووووه"

آرسام:"تو هنوز آماده نیستی؟"

من:"چرا آمادم دیگہ"

آرسام:"پس چرا آرایش نکردی؟"

من:"حوصلشو ندارم !"

آرسام:"کیارشم قراره بیادا،حالا خوددانی"

من:"خُب بیاد"

ابرویی بالا انداخت و گفت:

"آرام من جایی کار دارم ،باید برم

کیا پایین منتظرتہ بااون بیا"

romangram.com | @romangram_com