#فردا_بدون_من_پارت_380
باگیجی رفتم تو اتاق سیاوش مانتومو پوشیدم وشالم و سرکردم و از خونہ زدم بیرون،تو حیاط با کیارش چشم تو چشم شدم ،سریع نگاهمو ازش دزدیدم بادو از کنارش رد شدم و درو بازکردم و رفتم توکوچہ
بانفس عمیقی درو بستم و قدم زنان تا خیابون اصلی رفتم و بعدم یہ ماشین گرفتم ورفتم خونہ ...
.
.
.
آرسام کہ برگشت اون خونہ ای کہ من توش بودم و فروختیم و دوباره برگشتیم خونہ ی قبلیمون کہ قبل از رفتن بہ شمال اونجا زندگی میکردیم شادیم امروز صبح برگشت آمریکا
مهراد(داداش مهدیہ)و هیراد وزنش(داداش و زنداداش اهورا)
دیروز اومدن ،شبشم بخاطر برگشتنشونم مامان مهدیہ یہ مهمونی بزرگ راه انداخت وهمہ رو دعوت کرده
ولی من و آرسام بخاطر بابا نرفتیم
عمہ ام یہ بند داره غر میزد کہ مگہ مهدیہ قرار نیست زنہ تو بشہ پس چرا احترام بابای خدا بیامورزت و نگہ نمیدارن؟
چون مامان بابای مهدیہ از ارتباط اون و آرسام خبر ندارن پس دلیلی نداره بخاطر بابامون مهمونی نگیرن ،آرسام بزور این و بہ عمہ فهموند ولی اون بازم غرمیزد
اهورام بخاطر اینکہ دیشب منو آرسام
romangram.com | @romangram_com