#فردا_بدون_من_پارت_379

آرام من چندماه دیگہ سی سالم میشہ ولی هنوز تکلیفم با زندگیم مشخص نیست

لطفا من و از این بلاتکلیفی خلاص کن آرام"

حق با کیارش بود ولی من اصلا تو موقعیتی نبودم کہ بخوام باهاش راجب این چیزا حرف بزنم

من:"میگم بهتره اول پیتزامون و بخوریم تاسرد نشده

حالا وقت زیاده بعدا حرف میزنیم"

کیارش باعصبانیت تیکہ پیتزاشو پرت کرد تو جعبہ و ازآشپزخونه زد بیرون

ناراحت به جای خالی کیارش خیره شدم تیکه ایی از پیتزامو برداشتم و باحسرت نگاهی بهش انداختم وبعداز پرت کردنش توی جعبه ازجام بلندشدمو رفتم دنبال کیارش



بادیدن کیارش که روی کاناپه نشسته و صورتشو بادستاش پوشونده به سمتش رفتم وصداش کردم

من:"کیــــا؟"

ازجاش بلند شد و بدون اینکہ نگاهی بهم اندازه از بغلم رد شدکہ دستش و گرفتم ونشوندمش رو کاناپہ وخودمم کنارش جا گرفتم وگفتم:

"کیا باورکن این وضعیت واسہ منم سختہ"

هنوز حرفم تموم نشده بود که با حرکت دست کیارش افتادم رو مبل

کیارشم روم خیمه زد و شروع کرد به بوسیدن لبام

منم شکہ ، قدرت انجام هیچکاریو نداشتم بعداز چندمین دست از بوسیدن لبام برداشتوشروع کرد چونه و گردنم و سرشونه هامو بوسیدن



ولی یهو کلافه ازروم بلندشدو از خونه زد بیرون باصدای وحشتناک برخورد در به خودم اومدم و یهو مثله جن زده ها نشستم رو کاناپه و دستی به صورت ملتهبم کشیدم

وایی خدایا ماداشیتم چیکارمیکردیم؟

romangram.com | @romangram_com