#فردا_بدون_من_پارت_366
یہ ابروم و فرستادم بالا وگفتم:
"حقت؟!"
الناز:"آره حقم ،شهاب"
آروم خندیدم کہ باحرص گفت:
"شهاب مالہ منہ آرام"
لبم و کج کردم و بالحن مسخره ای گفتم:
"باشہ مال تو "
آروم دستش و کوبوند رو میز باصدایی کہ سعی میکردبلند نباشہ گفت:
"امیدوار بودم تو اون تصادف لعنتی بمیری و واسہ همیشہ ازشرت خلاص شم
اونوقت شهابم میومد طرف من و میفهمید من از هرکسی واسش مناسب ترم "
من:"من تا حلوای تو رو نخورم جون بہ عزرائیل نمیدم خیالت تخت"
نزاشتم حرفی بزنہ وازجام بلندشدم و بعد برداشتن کیفم از کافہ بیرون زدم
تقریبا رسیده بودم بہ دانشگاه کہ دستم کشیده شد برگشتم کہ دیدم النازه
من:"هووم؟ دیگہ چیہ؟ گفتم کہ شهاب مال تو"
الناز:"آرام یہ جوری بہ شهاب بفهمون کہ جایی تو زندگیت نداره ،یہ کاری کن فراموشت کنہ وگرنہ..."
من:"وگرنہ چی؟
چی الناز؟
romangram.com | @romangram_com