#فردا_بدون_من_پارت_358
مهدیہ چینی بہ دماغش داد وگفت:
"اَه شادی چرا؟"
من:"کارش دارم"
اهورا:"خُب بیا میرسونیمت"
من:"نہ مسیرت اونور نمیخوره!"
مهدیہ:"بیا سوار شو دیگہ"
اهورا:"بدو آرام"
سری تکون دادم و در عقب ماشین اهورا رو باز کردم و سوارشدم ،اونام سوارشدن کہ آدرس خونہ ی شادی اینا رو بهش دادم
مهدیہ:"آرام شادی اینجا خونہ داره؟"
من:"نہ پیش مامان ،باباشہ"
مهدیہ:"شهاب چی؟"
من:"خونہ داره ولی اونم خونہ ی پدریشہ"
مهدیہ:"راستی شهاب دیروز خونتون چی میخواست؟"
ازتو آینہ نگاهی بہ اهورا کہ زل زده بود بهم انداختم وگفتم:
"باشادی اومده بود ،یسری چرت وپرت تحویلم داد و رفت"
اهورا:"چی میگفت؟"
من:"گفتم کہ چرت و پرت"
romangram.com | @romangram_com