#فردا_بدون_من_پارت_359
اهورا:"اصلا نمیخواد بری دنبال شادی احتمالا اونم اونجاس زنگ بزن بیادهمونجایی کہ باهم قراردارید"
من:"نمیخوام برم توکہ"
پوفی کشیدو چیزی نگفت
......
شادی:"آرام باورکن من اصلا از کاری کہ شهاب باهات کرده بود خبر نداشتم"
من:"میدونم بابا
هیچ کس نمی دونست،من اصلاواسہ اون قضیہ نگفتم بیای هم وببینیم"
شادی:"پس واسہ چی گفتی؟"
موهام و فرستادم زیر شالم و بایہ نفس عمیق ،بی هیچ مقدمہ ای گفتم:
"شادی تو هنوز آرسام و دوست داری؟"
یهو سرش و آورد بالا شکہ خیره شد بهم ولی سریع نگاهش و ازم دزدیدودرحالی کہ بہ کفشاش نگاه میکردگفت:
"معلومہ کہ نہ!"
من:"شــــــــادی!"
شادی:"چیہ؟"
من:"من خوب میشناسمت سعی نکن بهم دروغ بگی
وقتی مهدیہ گفت اونو آرسام باهمن رنگت پریده بود"
چیزی نگفت کہ ادامہ دادم
"شادی بہ من نگاه کن!"
romangram.com | @romangram_com