#فردا_بدون_من_پارت_357
عرشیا:"آره یکی ــــ دو هفتہ ای میشہ"
مهدیہ:"اهورا چرا بهم نگفتی؟"
اهورا:"موقعیتش پیش نیومد"
مهدیہ:"هــــیـی آخہ مسئلہ بہ این مهمی موقعیت میخواد؟
تو باید بعد اینکہ فهمیده بودی خیلی سریع بہ من خبر میدادی "
عرشیا زد زیر خنده وگفت:
"دختر تو هنوزم فضولیا"
اهورام آروم خندید و چشمکی تحویل عرشیا داد
بااومدن استاد مهدیہ ام دیگہ چیزی نگفت
.
.
.
مهدیہ:"آرام بیا برسونیمت!"
اهورا:"زود باشین دخترا سوارشید بریم"
من:"من نمیام"
اهورا کہ داشت میرفت سمت ماشینش گفت:
"چرا؟"
من:"میخوام برم دنبال شادی"
romangram.com | @romangram_com