#فردا_بدون_من_پارت_356


پانتہ آ چشمکی تحویلش داد و دوباره دستم و کشید ،دستم از دستش بسرون کشیدم وگفتم:

"خودم میام"

پانتہ آ:"باشہ ،فقط بدو تا استاد نیومده"

باقدمای بلند همقدم با پانتہ آ بہ سمت کلاسمون رفتیم

جلوی در کلاس کمی مکث کردیم وباهم وارد کلاس شدیم باچشم دنبال بچہ ها گشتم کہ تو صندلیای ردیف آخر پیداشون کردم رفتم کنارشون و طبق معمول کنار مهدیہ کہ پشتش آنیتا وعرفانہ وجلوشم عرشیا و اهورا بودن نشستم

من:"سلام"

همشون جواب و دادن وبعد چند لحظہ آنیتا گفت:

"باپانتہ آ بودی"

همشون کنجکاو زل زده بودن بهم تا جوابشوبدم

من:"آره"

عرشیا:"توکہ ازپانتہ آ خوشت نمیومد!"

مهدیہ:"آره راست میگہ ولی الان یہ مدتہ همش بااونی"

من:"وقتی داشتم میومدم دیدمش و بانامزدشم یکم حرف زدم"

آنیتا:"نامـــــــــزدش؟!!!"

مهدیہ:"مگہ نامزد داره؟"

اهورا:"بانریمان نامزد کرده"

عرفانہ:"چـــــی؟جدی؟"


romangram.com | @romangram_com