#فردا_بدون_من_پارت_355

من:"ممنون"

نریمان:"بخاطرمرگ پدرتون متاسفم"

سری تکون دادم وگفتم:

"ممنون"

پانتہ آ باذوق گفت:

"آرام یادتہ بهت گفتم میخوام بایکی کہ عاشقشم وعاشقمہ ازدواج کنم؟"

راستش بہ کل قضیہ ی ازدواج پانتہ آ رو فراموش کرده بودم یعنی اینقدر مشغلہ ی فکری داشتم کہ پانتہ آ جایی توش نداشت

لبخندی زدم وگفتم:

"آره"

دستش و دور بازوی نریمان حلقہ کردوگفت:

"اون مرد خوشبختی کہ قراره همسرم شہ نریمانہ"

ابرویی بالا انداختم وگفتم:

"جدی؟ چہ خوب!

مبارک باشہ،خوشبخت شید"

نریمان:"مرسی ایشالا قسمت شما"

سری تکون دادم کہ پانتہ آ تندی صورت نریمان و بوسیدوهمونطورکہ دستم وگرفتہ بودو من و دنبال خودش میکشید گفت:

"مادیرمون شد خدافظ عشقم"

نریمان:"مواظب خودت باش"

romangram.com | @romangram_com