#فردا_بدون_من_پارت_354


من:"بلہ؟"

کیارش:"خُب نظرت راجب پیشنهادم ،یعنی درخواست ازدواجم چیہ؟

خُب میدونم الان زمان مناسبی واسہ این چیزا نیست ولی خُب..."

من:"همونطورکہ خودتم گفتی اصلا وقت مناسبی واسہ این حرفا نیست

کیا

من الان نمیتونم ذهنم و غیرازبابام رو چیز دیگہ ای متمرکز کنم"

سری تکومداد وگفت:

"درست میگی متاسفم"

چیزی نگفتم وگوشیم و ازجیبم درآوردم بعد اینکہ بہ شماره ی کیارش زنگ زدم

یہ پیامم بہ شادی فرستادم کہ میرم بعد دانشگاه میرم دنبالش

باید باهاش حرف بزنم بعد اون عکس العملای شادی شک دارم اونم مثل آرسام گذشتہ رو فراموش کرده باشہ جدا ازاین مطمئنا بافهمیدن موضوع من وشهابم بهم ریختہ،هرچند حس و حال اینو ندارم بہ کسی کمک کنم وبہ دردو دلاش گوش کنم ولی شادیم هرکسی نیست

باتوقف ماشین گوشی و انداختم تو جیبم و بانگاهی بہ اطراف متوجہ شدم کہ رسیدیم دانشگاه بعد خدافظی از کیارش ازماشین پیاده شدم رفتم اونطرف خیابون کہ متوجہ ی پانتہ آ شدم کہ داره با نریمان کہ بہ ماشینش تکیہ داده حرف میزنہ ، پانتہ آ یہ لحظہ برگشت طرفم وبادیدنم، اسمم و صدا زد واشاره کرد برم پیشش

نفسم و کلافہ بیرون فرستادم و باقدمای آروم رفتم پیششون

من:"سلام"

پانتہ آ:"سلام آرامی"

ابروهام از صمیمتش بالا پرید ولی وقتی نریمان جواب سلامم و دادازفکربیرون اومدم

نریمان:"سلام آرام خانوم خوبید؟"


romangram.com | @romangram_com