#فردا_بدون_من_پارت_351

اگہ عمہ نبود میموندم"

اهورا:"خو خونہ ی دوستش بمونہ"

پوفی کشیدم وگفتم:

"نمیشہ کہ"

اهورا:"باشہ"

مهدیہ:"اهورا پس چرا مهراد اینا نمیان؟"

اهورا:"آخر این هفتہ میان"

مهدیہ:"جدی؟"

اهورا:"آره"

.

.

.

بعداینکہ شاممون و خوردیم اهورا من و رسوند خونہ ،بعد خدافظ از اهورارفتم تو کہ دیدم عمہ ام اومده تا ساعت یک شب عمہ داشت ازدوستش کہ رفتہ بود خونشون واسم تعریف کردباخمیازه های متعدد من راضی شد بیخیال تعریف بقیہ ی داستان بشہ

اوووف صبح چطور بایدبیدارشم ساعت هفت کلاس دارم!

عمہ:"یہ چیزی بخور بعد برو"

من:"نہ عمہ آرسامم نیست برسونتم دیرم میشہ"

عمہ:"دیر نمیشہ ،بیا بخور بعد برو"

همونطور کہ بند کتونیم و می بستم گفتم:

romangram.com | @romangram_com