#فردا_بدون_من_پارت_352


"نمیخواد تو دانشگاه یہ چیزی میخورم

خدافظ"

قبل اینکہ بزارم عمہ چیزی بگہ پریدم تو آسانسور ودکمہ ی پارکینگ وفشار دادم

می خواستم تاسرخیابون برم و بعد باتاکسی برم دانشگاه ولی هنوز چند قدمی ازخونہ دور نشده بودم کہ صدای بوق ماشینی بغل گوشم و پشت بندش صدای کیارش کہ اسمم وصدا میزدباعث شد برگردم طرف ماشین

کیارش:"سوارشو میرسونمت"

بی هیچ حرفی درکمک راننده رو باز کردم ونشستم تو ماشینش

من:"سلام"

کیارش:"سلام"

احساس می کردم دلخوره آخہ مثل همیشہ نبود

من:"چیزی شده"

نفس عمیقی کشید وبرگشت طرفم یکم خیره نگاهم کردو دوباره بہ جلو نگاه گرد

کیارش:"میگی چیشده آرام؟

چرا هروقت بہ خونتون یا آرسام زنگ میزنم کہ باهات صحبت کنم میگی نمیتونی ها؟

چرا هروقت میام خونتون میری تواتاقت وبہ آرسام میگی بهم بگہ خوابی؟"

من:"کیا من اصلا از نظر روحی خوب نیستم باید درکم کنی،واقعا دلم نمی خواد باکسی روبہ روشم"

کیارش:"میدونم حالت خوب نیست میدونم بخاطر مرگ عمو ناراحتی ولی ازت انتظار دارم بزاری تو این روزای سختت کنارت باشم،نہ اینکہ ازم فرار کنی آرام"

من:"خیلہ خُب کیا"


romangram.com | @romangram_com