#فردا_بدون_من_پارت_350
مهدیہ:"ایــــش برو بابا"
باصدای اس ام اس گوشیم دست کردم تو جیبم و گوشی و ازش درآوردم بعد وارد کردن رمزم پیام عمہ رو باز کردم
"آرام جان عزیزم من خونہ یکی از دوستامم ،بعدشام برمیگردم خونہ اگہ تنها میترسی برو خونہ ی یکی ازدوستات"
بہ کل عمہ روفراموش کرده بودم اصلا حواسم نبود عمہ هم الان بامن و آرسام زندگی میکنہ
تو جوابش نوشتم
"عمہ من خونہ ی مهدیہ اینام منم بعد شام برمیگردم"
وپیام و فرستادم
مهدیہ باکنجکاوی گفت:
"کی بود؟"
من:"عمہ بود میگفت خونہ ی یکی از دوستاشہ بعد شام برمیگرده"
مهدیہ:"اوه اصلا یادم نبود عمت باشماستا"
من:"منم یادم رفتہ بود"
مهدیہ:"یعنی بعد شام میری؟"
من:"آره دیگہ"
اهورا:"عِہ چرا تو بمون خو"
باتعجب برگشتیم طرفش ومن گفتم:
"خُب عمہ تنهاس اون موقع
romangram.com | @romangram_com