#فردا_بدون_من_پارت_349

" عِہ زنعمو چرا میزنی"

آرزو جون کیک وقهوه رو از جلوی اهورا برداشت وگفت:

"دیگہ نبینم دخترمو اذیت کنی"

اهورا:"عِہ زنعمو چرا برداشتیش؟

خو حداقل یکی برام بیار"

آرزوجون:"واسہ تنبیهت دیگہ برات نمیارم خودت برو براخودت بیار"

مهدیہ زبونی واسہ اهورا درآورد کہ اهورا چپکی نگاهش کردو برگشت یہ طرف دیگہ

کاش منم یہ مامان مثل آرزو جون داشتم کہ همدمم بود کہ پشتم بود وکمکم میکرد باغم بابام کنار بیام

آرزو جون لبخندی بہ چهره ی غمگینم زدو دوباره رفت تو آشپزخونہ

بہ اهورای بغ کرده نگاهی کردم و کیکم رو میز سر دادم طرفش و گفتم:

"بیا کیک من وبخور "

برگشت طرفم و درحالی کہ با دیدن کیک چشماش برق میزدگفت:

"قهوتم بده دیگہ"

من:"دهنیہ"

اهورا:"اشکال نداره بده"

مهدیہ:"توکہ حساس بودی ودهنیہ کسی و نمی خوردی"

اهورا:"کی گفتہ من حساسم ؟

من فقط دهنیہ تو رو نمیخورم"

romangram.com | @romangram_com