#فردا_بدون_من_پارت_347
آرزو جون آروم گفت:
"هیچی!"
پووفی کشیدم وگفتم:
"یہ لحظہ نفهمیدم چی شد،ببخشید بد حرف زدم"
لبخندی زدوگفت :
"من برم ببینم این دختر چی شد"
سری تکون دادم کہ اونم بلندشدو رفت
چندلحظہ بعد مهدیہ بادوتا قهوه وکیک اومد پیشم نشست وسینی وگذاشت رومیز
قهوهمو برداشتم کہ صدای پا اومد سرمو آوردم بالا کہ اهورا رو دیدم کہ از پلہ ها میومد پایین بادیدن من لبخندی زدو گفت:
"ببین کی اینجاست
مهدیہ نگفتی مهمون داریم"
من:"سلام"
اهورا:"سلام چطوری؟"
من:"خوبم،توچطوری؟"
اهورا:"عالیم"
ابرویی بالا انداختم وگفتم:
"چہ خوب!"
مهدیہ اشاره ای بہ تیپ اهورا کرد و روبهش گفت:
romangram.com | @romangram_com